|
نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايياش تنهايي.
گفت: تنهاييام را به بهاي عشق ميفروشم. كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟ هيچكس پاسخ نداد.گفت: تنهاييام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفتو گو كنيد تا از حيرت برايتان بگويم. هيچكس با او گفتوگو نكرد. ميدانست آنجا هميشه كسي هست. كسي كه تنهايي ميخرد و عشق ميبخشد. اما نميدانم سنگينياش را از كجا آورده بود، كه گمان ميكرديم زمين تاب وقارش را نميآورد و زير پاهاي رنجورش درهم خواهد شكست.
*شاید اخرین اپ... اگه بدی اگه خوبی حلالم کنیــــــــــد از همه تون ممنونم برای همه چیز خداحافظ همین حالا
|
درباره من![]()
ای خدا صدای تو خووب است زلال است به زلالی چشمه جوشان
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388شهریور 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 کاربران آنلاین: بازديدها : |